چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 20:16 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

باور کنید دشوارترین موضوع با تمرکز بر پارادوکس‌های حاصل از تلاقی اسلام و مکتب ایرانی، کنکاش و تحقیق پیرامون ماهیت و تعریف فارس و نخستین پدران توحیدی آن است. پیش از تولد آدم و حوا سرزمین فارس ساکنینی داشته است. آریایی‌ها قوم و نژادی بودند که از شمال به این ناحیه وارد شدند. قوم و نژاد فوق یک اسم و رسم مشخص در تاریخ دارند که سکاها یا کاسی‌ها یا اسکیت‌ها یا کاسپین‌ها هستند. پدر پیامبران خاندان یاسین و عیسی مسیح و همچنین فرزندان‌اش از همین نژاد هستند. بعدها ذراری آدم به فلات مرکزی ایران مهاجرت کرده و فارس شناخته شده پس از التقاط نژادی با سکاها یا کاسی‌ها به وجود می‌آید. پیش از ورود ذراری آدم بزرگانی مانند کی‌کاووس، کی‌خسرو، منوچهر و جمشید از قهرمانان توحیدی آریایی‌ها و به نحو دقیق‌تر سکاها یا کاسی‌ها محسوب می‌شدند. پس از ورود ذراری آدم ترکیبی با پیامبران متعلق به نسل آدم مانند کوروش هخامنشی یافته و بن‌مایه‌های معرفتی کیش بهی یا آئین زرتشت شکل می‌گیرد. نباید تعلق و تشابه و تساوی فرهنگی افراد موجب نقل روایت‌ها و افسانه‌ها به صورت همزمان گردد. مغالطه‌ای که متاسفانه توسط مکتب ایرانی و روایت‌های موجود در کیش زرتشت شده است.

جمشید از بزرگان سکایی است ولی به جنوب سلسله‌کوه‌های البرز تعلق دارد و نخستین شهر آریایی را با نام ورجمکرد یا جمکران به نزدیکی قم تاسیس کرده و ضمنا فهمی از رستم یا کیانیان و افرادی مانند منوچهر ندارد. فریدون همان کوروش هخامنشی است اما به ناحیه‌ی تمدنی البرزکوه تعلق ندارد و شناختی از رستم و یا کی‌کاووس و کی‌خسرو و منوچهر ندارد. همین است در مورد رستم و همین ابهام به صورت صدچندان پیرامون خاندان توحیدی ایلی وجود دارد. ایلی پدر پیامبران خاندان یاسین و عیسی مسیح و سه سوشیانت وعده داده شده‌ی زرتشت است. پیامبری که پیش از بعثت آدم رسالت داشت و سه سوشیانت آریایی‌ها فرزندان‌اش بودند. دین و پیام‌های وحیانی توحیدی بر امر واقع شده وارد می‌شود یعنی به رجعت سوشیانت‌هایی که به دنیا آمده‌اند و از نسل زرتشت نیستند و پیش از آدم صفوه‌الله حیات داشتند بشارت می‌دهد. بزرگان کاسی پیش از ورود به فلات مرکزی ایران رهبر معنوی داشتند. رهبر معنوی فوق در ادیان ابراهیمی ایلی نام دارد. اسامی مقتبس از ایلی مانند مفردات الیا، ایلیا و علی است. ایلی پیامبر یاجوج‌وماجوج پیش از بعثت و رسالت آدم صفوه‌الله بود. پس از اعلام رسمی رسالت آدم و نوح سکاها به افرادی جهنمی از دید ادیان تبلیغی ذراری آدم تبدیل شده و یاجوج‌وماجوج نامیده می‌شوند. با رسالت صالح پیامبر یا همان اشوزرتشت اسپنتمان و بعدها جاماسب حکیم یا همان هود (علیه‌السلام) بخشی از مواریث فرهنگی سکایی تایید و تصدیق شده و جزو آدمی‌زاد لحاظ می‌شوند. در ادیان ابراهیمی جزو اهل‌ذمه و موحد و خداپرست احصا شده و دیگر حیوان و حیوان‌زاده نبودند.

نام نخستین پارسا و زاهد آریایی منطبق بر مضامین و آموزه‌های کیش بهی و مورد تایید اشوزرتشت اسپنتمان منوچهر یا مینوچهره شاه پیشدادی است که به مازندران تعلق دارد. پرشیا یا فارس یا پارس لقب و کنیه‌ی این بزرگ‌مرد تاریخ سکایی است اما فارس یک خاندان است و نه نژاد و فردی خاص که داعیه‌دار توارث فضایل اخلاقی منوچهر است. هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان مدعی وراثت سیره و سنت عملی منوچهر بودند که زهد و درویش‌مسلکی در عین حیات و زندگی در اوج قدرت بود. ادعایی که تهی از هرگونه واقعیت است چون به ناحیه‌ی جغرافیایی مازندران و البرزکوه تعلق نداشتند و ضمنا کاسی‌ها را کافر و اقوامی وحشی و یاجوج‌وماجوج می‌پنداشتند. کاسی بی‌صاحب نیست تا اطلاق مجوس و یاجوج‌وماجوج را بپذیرد ولی صحبت از راستی‌آزمایی دعوی وراثت سیره و سنت سپنتامینوی منوچهر است که پوچ و توخالی می‌باشد.

خاندان پارس شامل شاهنشاهی هخامنشی و اشکانی و ساسانی است و از ذراری آدم صفوه‌الله هستند. مادای یکی از نوادگان نوح و پدر خاندان مادها است. پارس‌ها از مادها جدا شده و اعلام دیهیمی نمودند و سلطنت هخامنشیان شکل می‌گیرد. پارت‌ها از پارس جدا شده و قومیتی منفک به حساب آمده و بعدها امپراتوری اشکانیان را تاسیس می‌نمایند.

نتیجه: صحبت از پارس و پارت به‌عنوان ریشه‌ی اصلی نژاد آریایی نادرست و در واقع خاندانی منتهی به نوح از طریق پادشاهی مادها و سرزمین آذربایجان است.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 17:57 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

در ساحت فرهنگی دیالوگ انقلابی جمهوری‌اسلامی با پارادوکس‌های شدید زبانی روبه‌رو هستیم که با توجیه عنب و انگور توصیفی مولوی در مثنوی قابل حل نیست و نیاز به کنکاشی دقیق‌تری است تا معضلات از میان رفته و جایی که اشتباه و خظای عمدی روی داده است مورد اشاره قرار گیرد. صد البته اشاره‌ی فوق خوشایند دین‌داران و یا علاقه‌مندارن به ایران باستان نیست. پرسش اینجا است که چگونه باید پارادوکس‌های حاصل از التقاط مکتب ایرانی، اسلام و تاریخ حل شود؟!

من به‌عنوان یک محقق و فیلسوف مستقل در همان گام‌های نخستین بحث پیش‌فرض‌های ذهنی خود را بگویم و البته راست می‌گویم. واقعا عاشق جمال و روی هاشمی و یا هیکل و زیرکی اسرائیلی و یا شکوه و عظمت پادشاهان ایران باستان نیستم و ضمنا گرایش به نفرت بیش از علاقه و محبت و عشق است. همه‌ی امور بنا به استنباط من به جهت جمع کردن مشتری و باز کردن دکان تبلیغ و ترویج شده است و واقعیتی ندارد. برای قضاوت پیرامون گزاره‌های متفاوت دینی یا فرهنگ پارسی، تاریخ راستگوترین زمینه‌ی جهت صحت‌سنجی نظریات متنوع است. مثلا مرتب می‌گویند چرا کوروش هخامنشی مژاری ندارذ؟!

رمان‌های تاریخی متفاوت نوشته شده شاید قضاوت نزدیک‌تری به واقعیت را برای مخاطب ایجاد نماید. در اکثر توصیفات به تکه‌تکه شدن جسد نبی‌الله کوروش هخامنشی یا همان ذوالقرنین ادیان ابراهیمی جهت خوردن توسط لاشخور و عقاب و قوچ و همای سعادت اشاره شده است. با این توصیف و تشریح ساده امکان تصدیق وجود مزار برای کوروش وجود ندارد. باید از تعارف پرهیز کرد و به اصل پارادوکس درست پرداخت. قبر کنونی بی‌جسد کوروش محل پاره شدن تن بی‌جان نبی‌الله و خوراندن به مرغان آسمانی توسط خاندان هخامنشی است. سنتی که حداقل تا پایان شاهنشاهی اشکانی میان ایرانیان رواج داشته است.

نگاه دینی با تکیه بر گفتمان آخرالزمانی شیعه‌ی دوازده‌امامی موارد تناقض را بیشتر و بغرنج‌تر می‌سازد. راست باید گفت شیعه صادق نیست و در بهره‌گیری از زبان زور جهت پیشبرد منویات رهبران خویش اصرار دارد. سیاست‌مدار اسلامی موفق با مطالعه‌ی دقیق تاربخی افرادی مانند عمر، معاویه، عمروعاص، هارون‌الرشید، مامون و متوکل هستند و رهبران جمهوری‌اسلامی نیز باید از همین الگوها تبعیت و پیروی نمایند. تبعیتی که تهی از هرگونه ایجاد جایگاه دینی است چون پذیرش در نظام‌نامه‌ی سیاسی کشور زمان زیادی را از فرد می‌گیرد در نتیجه فرصت کسب معارف اسلامی و یا توجه به فرآیندهای استنباط و اجتهاد مبتنی بر روایات و قرآن را ندارد. یک حساب ساده‌ی دودوتا چهار تا است که اکثر هواداران دگم نمی‌پذیرند. جایگاه سیاسی در جمهوری‌اسلامی صاحب عصمت و عدالت نیست چون الگوهای تاریخی قابل اشاره چنین نبودند. شیعه در تطور ایام حکومتی مقتدر نداشته و در تقابل با فرهنگ فارسی از کسراهای عرب مانند معاویه و یزید بهره می‌برد چون به‌لحاظ عشیره‌ای و فرهنگی مشترکات بیشتری با شاهان اسلامی دشمن خود دارد تا با مجوس؟! سلاطین دوران باستان ایران نیز با کسراهای عرب و پادشاهان هم‌تراز خویش احساس قرابت و نزدیکی بیشتری می‌کنند تا با مجموعه‌ای از گزاره‌های دینی که قرار است تهی از هرگونه راهبرد ماکیاولی باشد در نتیجه فرجام نهایی بسیاری از امور و مقولات فرهنگی روشن است و با توجه به فرقان فقه جعفری همه‌ی افراد شاخص فوق اهریمنی لحاظ گردیده و وارد در درک اسفل هستند. پارادوکس‌های معرفتی و عقیدتی با تصمیم‌گیری‌های مدیران و ساژمان حکمرانی کشور تبدیل به واقعیت‌های میدانی می‌شود. باید آسیب‌ها را درک کرد تا به فاسد عادت نکرد و از آتش جهنم فاصله گرفت. ایجاد تباین با جهنم و‌اهل‌اش کار چندان سختی نیست. در دقیقه‌ی نود نباید با فاسقان و اهل‌باطل همراهی نمود. امری که تا ابدالدهر ادامه خواهد داشت و امتحان با فتنه یکی از سنت.های حتمی الهی بر تمام جمعیت‌های ثقلین است. تاریخ هیچ‌گاه به پژوهش‌گران جویای حقیقت ناب دروغ نمی‌گوید، فقط باید حقیقت تاریخی را دید و باور کرد و‌خداوند متعال بر اساس حقایق قضاوت کرده و فرجام نهایی امور معلوم می‌شود.

آداب‌دانی غیر از تحقیق است. در تحقیقات و پژوهش‌های علمی باید تعارف را کنار گذاشت. تناقض‌های حاصل از التقاط زمینه‌های متفاوت فکری اثرات عمیق و ماندگاری را در نحوه‌ی عملکزد افراد و فرآیندهای حکمرانی ایجاد کرده و با دیدن واقعیت و اعتنا جهت تغییر قانون‌های نانوشته‌ی ادارای یا عرفی یا اجتماعی سنت‌های رایج و باطل فرهنگی از میان می‌رود. حقیقت تلخ است اما با صبر و تامل پیرامون عینیت حق تبدیل به ماحصل و نتیجه‌ای شیرین برای خود و دیگران می‌شود.

مفاهیم تبدیل به مجموعه‌ای انتزاعی از ترمینولوژی لغات شده که با پرداخت درست و التفات تفاوت‌ها و تضادهای ماهوی قابل جرح و تعدیل هستند. این‌گونه نیست که زبان و فرهنگ و ادب فارسی از همان بدو امر یک زبان مستقل بوده و تمام ساکنین سرزمین فارس مورد استفاده قرار گرفته است. فرهنگ فارسی و مکتب ایرانی زبان خصوصی زرتشت و خاندان هخامنشیان و بعدها موبدان زرتشت و پس از اسلام حکیمان فارسی مسلمان بوده که بعدها تبدیل به زبان عمومی ساکنین سرزمین فارس شده است.

در مورد دین نیز چنین است. دین زبان خصوصی پیامبرانی چون نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد بوده که بعدها تبدیل به زبان عمومی جمعیت ایمانی می‌شود. زبان خصوصی افراد محدود به مجموعه‌ی ترمینولوژی مضبوط در ذهن و عقلشان لحاظ شده و بیش از آن نیست بنابراین حامل علم نامتناهی و قدرت نامحدود نیستند.

باید در درجه‌ی اول صاحبان زمینه‌های مورد اختلاف را پیدا کرد و بعد در مورد ترمینولوژی‌ها قضاوت نمود. زبان خصوصی آغازین حتما با زبان عمومی کنونی و مورد استفاده تفاوت‌های فراوانی دارد.

نتیجه: فهم صاحبان زبان خصوصی کوچک زمینه‌های دینی و مکتب ایرانی موجب روشن شدن بسیاری از ابهامات می‌شود. چالشی‌ترین زمینه مکتب ایرانی است چون با رمز میترائیسم و فارسی آمیخته است و برای رهایی باید به بازی‌های زبانی متنوعی تن داد.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 13:0 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

به عقیده مولانا عقل بر دو قسم است:

  1. عقل جزء
  2. عقل کل

مراد از عقل جزئی عقلی است که اکثر افراد بشر کم و بیش در آن شریک‌‌اند. و با آن به تحصیل و کسب علوم تجربی می‌پردازند. اما برای درک حقایق امور و اشیاء کافی نیست. چرا که در معرض آفت وهم و گمان است و همین ظن و وهم است که با عقل می‌آمیزد و پایۀ استدلالات عقلی را سست و واهی می‌کند.

اما عقل کل: عقلی است که به ماهیت اشیا و امور می‌پردازد. همراه با یقین و آرامش قلبی است. عقل جزوی می‌بایست با این عقل که البته خاص مقربان بارگاه الهی است در آمیزد تا به برکت آن مبدل به عقل کلی شود.

مولوی در تمام آثارش از مغلق‌گویی لذت می‌برد و تعبیری با عنوان عقل عقل یا با ترتب و تسلسل بیش از این اشاره کرده که در الهیات اسرائیلی همان کلمه است.

در آغاز، کلمه بود...

در بسیاری از سنت‌های فلسفی و الهیاتی، آفرینش نه با ماده، بلکه با کلمه آغاز می‌شود. کلمه، نخستین تجلیِ معنا در جهان است؛ لحظه‌ای که خاموشیِ عدم به گفتار بدل می‌شود. این اندیشه، ریشه‌ای کهن دارد: از «لوگوس» در فلسفه یونان گرفته تا «کن فیکون» در متون دینی و حتی در نظریه‌های معاصر درباره پیدایش زبان و آگاهی.

«در آغاز، کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود.» — انجیل یوحنا ۱:۱

کلمه، نه صرفاً نشانه‌ای صوتی، بلکه نخستین آفریننده معنا است. جهان با کلمه آغاز می‌شود، زیرا معنا پیش از هر چیز، بنیاد هستی را شکل می‌دهد.

کلمه به مثابه لوگوس

در فلسفه یونان، لوگوس (Logos) به معنای عقل، نظم و گفتار است. هراکلیتوس معتقد بود که لوگوس، اصل جهان است؛ همان نیرویی که در پسِ تغییرات بی‌پایان، نظم و معنا را برقرار می‌دارد. این برداشت بعدها در فلسفه نوافلاطونی و مسیحی دگرگون شد و لوگوس به عنوان خدای متجلی در زبان تعبیر گردید.

نکته: در سنت اسلامی نیز، «کلمه» معادل «امر الهی» است؛ هنگامی که خدا می‌فرماید: کُن (باش)، و هستی از نیستی برمی‌خیزد.

روز نخستین: لحظه‌ی ظهور زمان

اگر کلمه، آغاز معناست، روز نخستین، آغاز زمان است. پیش از آن، نه روزی بود و نه گذرِ لحظه‌ای؛ تنها سکون مطلق و امکانِ نهفته در آگاهیِ خالق. روز نخستین، زمانی است که نور از تاریکی جدا شد، و با این جدایی، هستی از امکان تمایز یافت.

از منظر فلسفی، می‌توان گفت که روز نخستین، استعاره‌ای از خودآگاهی اولیه است؛ لحظه‌ای که آگاهی، خود را از بی‌کرانگیِ بی‌صورت تمییز می‌دهد. درست همان‌گونه که «کلمه» در زبان، معنا را از خاموشی جدا می‌کند.

پیوستگی کلمه و زمان

هر کلمه‌ای، لحظه‌ای از زمان را زنده می‌کند. به تعبیر مارتین هایدگر، «زبان خانه‌ی هستی است» — یعنی در زبان است که هستی حضور می‌یابد. اگر روز نخستین را زمان آغازین بدانیم، آنگاه کلمه، ابزار ظهور آن زمان است.

«انسان، همان موجودی است که با سخن گفتن، زمان را معنا می‌کند.»

در این نگاه، کلمه و زمان، دو روی یک حقیقت‌اند: کلمه، ظهور معنا است و روز نخستین، ظهور هستی.

تفسیر عرفانی: خلقت در گفتار

در عرفان اسلامی و مسیحی، جهان همچون کتابی است که خداوند آن را با «کلمات» خود نگاشته است. هر مخلوق، کلمه‌ای الهی است و هر واقعه، جمله‌ای از متن بزرگ آفرینش.

به تعبیر مولانا:

هر نفس نو می‌شود دنیا و ما بی‌خبر از نو شدن اندر بقا

در این معنا، «روز نخستین» نه فقط یک زمان تاریخی، بلکه لحظه‌ای است که در هر دم تکرار می‌شود؛ لحظه‌ای که خداوند دوباره می‌گوید: باش!

کلمه در فلسفه زبان معاصر

اگر از زاویه فلسفه تحلیلی بنگریم، کلمه ابزار بیان و حامل معناست. ویتگنشتاین در دوره دوم خود، زبان را نه بازتاب جهان، بلکه بازی‌ای زنده و اجتماعی می‌دانست. اما اگر نگاه دینی و عرفانی را با آن ترکیب کنیم، درمی‌یابیم که کلمه، تنها ابزار ارتباط نیست؛ بلکه پل میان ذهن و هستی است.

نکته‌ی ۱: «کلمه» در هر دو سطح، آفریننده است — هم در زبان انسان، که جهان را می‌سازد؛ و هم در زبان الهی، که خودِ جهان از آن زاده می‌شود. «روز نخستین» نیز لحظه‌ای است که این آفرینش به زمان و آگاهی شکل می‌دهد.

نکته‌ی ۲: «کلمه و روز نخستین» دو نشانه از یک حقیقت‌اند: لحظه‌ای که معنا، وجود و زمان هم‌زمان زاده می‌شوند. در هر بار سخن گفتن، ما نیز در حقیقت در آفرینش شریک می‌شویم — زیرا با زبان، از نیستی معنا می‌سازیم. از این‌رو، هر واژه، بازتابی از همان کلمه نخستین است که جهان را آغاز کرد

نتیجه‌گیری نهایی: به برداشت درست از مفاهیم و عبارات و در معنای کلی ترکیب کلمات منطبق بر الهیات اسرائیلی، تاویل حدیث گفته می‌شود که اینجانب پیرامون آن طی سه دهه تحقیق و بررسی نمودم و بر اساس زبان عمومی و خصوصی مورد اشاره‌ی کریپکی و بازی‌های زبانی ویتگنشتاین به حل پارادوکس‌های الهیات ادیان ابراهیمی و مکنب ایرانی و تاریخ روز جهان پرداختم که حتما برتر از علم امامت و علوم وحیانی پیامبران و مرسلین می‌باشد چرا که این اشخاص هم در نهایت برای تبیین و روشنگری پیرامون کشف و شهود و الهام و وحی دریافتی به چنین حکمتی نیازمند هستند.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:33 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

مقدمه

لودویگ ویتگنشتاین دو اثر کلیدی دارد: Tractatus Logico-Philosophicus و Philosophical Investigations. این دو دوره، به دلیل تفاوت رویکردها و مفاهیم، چالش‌های هرمنوتیکی و تفسیری جدی ایجاد می‌کنند. این مقاله به تحلیل عمیق این اشکال پرداخته و با استفاده از نقل‌قول‌ها و مثال‌های واقعی، تفاوت معنایی و فلسفی دو نگارش را روشن می‌کند.

هرمنوتیک و فلسفه ویتگنشتاین

هرمنوتیک یعنی تفسیر و فهم متون و مفاهیم. در مورد ویتگنشتاین، دو چالش اصلی وجود دارد:

  • تفسیر منطقی و ساختاری دوره اول (Tractatus)
  • تفسیر کاربردی و اجتماعی دوره دوم (تحقیقات فلسفی)

دوره اول: Tractatus و تفسیر منطقی

در Tractatus، ویتگنشتاین بر ساختار منطقی زبان تمرکز داشت. او معتقد بود که مسائل فلسفی پیچیده ناشی از سوءتفاهم‌های زبانی هستند و با تحلیل دقیق منطقی قابل حل می‌شوند.

  • «حد زبان من، حد جهان من است.»
  • «از آنچه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت، باید سکوت کرد.»
  • زبان به عنوان آینه جهان و منطق به عنوان ابزار تحلیل واقعیت.
«مسائل فلسفی واقعی ناشی از سوءتفاهم‌های زبانی است.» — Tractatus

دوره دوم: تحقیقات فلسفی و تفسیر کاربردی

تحقیقات فلسفی پس از مرگ ویتگنشتاین منتشر شد و نمایانگر تحول فکری او بود. او نشان داد که معنا به استفاده زبان در زندگی روزمره وابسته است.

  • مفهوم کلیدی: بازی‌های زبانی — معنا از طریق کاربرد در بافت‌های مختلف اجتماعی شکل می‌گیرد.
  • مفهوم خانواده مفاهیم — گروه‌هایی از مفاهیم مرتبط و مشابه.
  • انتقاد از محدودیت تحلیل منطقی دوره اول.
«معنا در کاربرد زبان نهفته است، نه در ساختار منطقی صرف.» — Philosophical Investigations

اشکال هرمنوتیکی دو نگارش

۱. تضاد چارچوب تفسیری

  • Tractatus: تحلیل منطقی دقیق
  • تحقیقات فلسفی: تحلیل کاربردی و بافتی

۲. تأویل تاریخی

  • بازنگری فلسفه دوره اول در دوره دوم
  • نیاز به تفکیک متن اولیه و بازنگری شده برای فهم تحول فکری

۳. چالش بافتی و فرهنگی

  • تحقیقات فلسفی نیازمند درک بافت اجتماعی و تجربیات شخصی ویتگنشتاین است
  • عدم توجه به زمینه‌های زندگی منجر به تفسیر ناقص یا متناقض می‌شود

راهکارهای هرمنوتیکی

  • خوانش تاریخی و تطبیقی
  • تفسیر کاربردی و بافتی
  • شناخت زندگی و شخصیت ویتگنشتاین
  • تحلیل بازی‌های زبانی و خانواده مفاهیم برای فهم معنای واقعی

مقایسه دوره اول و دوم

ویژگیTractatusتحقیقات فلسفی
تمرکزساختار منطقی و قوانین دقیقکاربرد واقعی زبان و تعامل اجتماعی
معنابازتاب جهان در زباندر کاربرد و بافت اجتماعی شکل می‌گیرد
نمونه نقل‌قول«از آنچه نمی‌توان درباره‌اش سخن گفت، باید سکوت کرد.»«معنا در کاربرد زبان نهفته است، نه در ساختار منطقی صرف.»
روش تحلیلتحلیل منطقیتحلیل کاربردی و بافتی

نکته‌ی ۱: فهم دو دوره ویتگنشتاین نیازمند ترکیب تحلیل منطقی و تفسیر کاربردی است.

نکته‌ی ۲: دو نگارش متفاوت ویتگنشتاین نمونه‌ای از چالش‌های هرمنوتیکی در فلسفه است. با تحلیل متن، بررسی زمینه تاریخی و تفسیر کاربردی، می‌توان معنا و سیر تحول فلسفی او را به درستی درک کرد. این تحلیل نشان می‌دهد که فلسفه ویتگنشتاین هم علمی و منطقی و هم انسانی و کاربردی است.

نکته‌ی ۳: ترکیب تحلیل منطقی، تفسیری و بافتی، کلید درک عمیق دو نگارش ویتگنشتاین است و مطالعه‌کننده را قادر می‌سازد تا یک دیدگاه تطبیقی و جامع از فلسفه زبان و منطق او به دست آورد.

کریپکی پیش از این جرح و تعدیلی در دو نگارش متفاوت فلسفه‌ی تحلیلی ویتگنشتاین انجام داده و نگارشی بهبودیافته را ارائه داده که به کریپکنشتاین شهرت یافته است.

سول کریپکی (Saul Kripke) یکی از تاثیرگذارترین فلاسفه و منطق‌دانان معاصر است. آثار او به ویژه کتاب "Naming and Necessity" تحولی عظیم در فلسفه زبان و منطق ایجاد کرد و مفاهیمی مانند rigid designators و ضرورت و امکان را معرفی نمود.

۱. زندگی و پیشینه

  • متولد 1940، نیویورک
  • تحصیلات: دانشگاه هاروارد و پرینستون
  • زمینه تحقیق: فلسفه زبان، منطق، فلسفه ذهن، نظریه شناخت

۲. نام‌ها و مرجع ثابت (Rigid Designators)

کریپکی نشان داد که نام‌ها به صورت ثابت به یک شیء اشاره می‌کنند:

  • Rigid Designator چیست؟
  • مثال عملی
«نام‌ها مرجع ثابت دارند و تنها با ویژگی‌های توصیفی معنا نمی‌یابند.» — Saul Kripke

۳. ضرورت و امکان (Necessity & Possibility)

  • حقایق ضروری
  • حقایق ممکن

مثال:

  • حقیقت ضروری
  • حقیقت تجربی

۴. نقد تئوری توصیفی

کریپکی نشان داد که مرجع نام‌ها نمی‌تواند تنها با ویژگی‌های توصیفی تعریف شود و تحلیل دقیق زبان نیازمند مفاهیم جدیدی است.

۵. مثال‌های عملی و کاربردی

  • تحلیل نام افراد تاریخی
  • حقایق علمی ضروری
  • تحلیل جملات فلسفی

۶. جدول مقایسه‌ای مفاهیم

مفهومتعریفمثال
Rigid Designatorنامی که در همه جهان‌های ممکن به یک شیء مشخص اشاره می‌کند«آب» → H2O
حقایق ضروریدر همه جهان‌های ممکن درست هستند«آب H2O است»
حقایق ممکندر جهان واقعی درست هستند اما نه در همه جهان‌ها«آب مایع است»

💡نکته کلیدی: مفاهیم کریپکی به ما کمک می‌کنند زبان و معنا را دقیق‌تر تحلیل کنیم و مرجع واقعی نام‌ها را درک کنیم.

۷. جمع‌بندی و تفکر تعاملی

کریپکی نشان داد که زبان، منطق و جهان‌های ممکن ابزارهایی برای درک واقعیت هستند. برای تمرین:

نمونه Rigid Designatorنمونه حقایق ممکن

💡پیام نهایی: ترکیب تحلیل منطقی، جهان‌های ممکن و مفاهیم ضروری، درک عمیق فلسفه کریپکی را ممکن می‌سازد و او را یکی از تاثیرگذارترین فلاسفه معاصر کرده است.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:5 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

لودویگ ویتگنشتاین (1889–1951) یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان قرن بیستم است که کارهای او در منطق، فلسفه زبان و فلسفه ذهن تحول بزرگی ایجاد کرد. آثار او نه تنها در فلسفه تحلیلی، بلکه در زبان‌شناسی، روان‌شناسی و علوم شناختی نیز تأثیرگذار بوده‌اند.

💡نکته کلیدی: ویتگنشتاین معتقد بود بسیاری از مشکلات فلسفی ناشی از سوءتفاهمات زبانی هستند و تحلیل دقیق زبان می‌تواند آن‌ها را حل کند.

زندگی و تحصیلات

  • 🏠 متولد وین، اتریش، در یک خانواده ثروتمند و هنری.
  • 🎓 تحصیل در مهندسی برق و سپس تغییر مسیر به فلسفه تحت نظر برتراند راسل در دانشگاه کمبریج.
  • 🌟 جلب توجه جامعه فلسفی به سرعت به دلیل دقت منطقی و دیدگاه نوآورانه‌اش.

دو دوره فلسفی و آثار اصلی

۱. دوره اول: "رساله منطقی-فلسفی" (Tractatus Logico-Philosophicus)

  • منتشر شده در سال 1921 و تنها کتاب منتشر شده در زمان حیات او.
  • تمرکز بر ساختار منطق و زبان برای فهم جهان.
  • اصل مهم: «حد زبان من، حد جهان من است.»
  • تأثیر عمیق بر فلسفه تحلیلی و متفکرانی مانند راسل و کارنپ.

۲. دوره دوم: "تحقیقات فلسفی" (Philosophical Investigations)

  • منتشر شده پس از مرگ در سال 1953.
  • تمرکز بر کاربرد زبان در زندگی روزمره به جای مطابقت زبان با جهان.
  • مفهوم کلیدی: بازی‌های زبانی – معنا در استفاده واقعی از زبان شکل می‌گیرد.
"معنا در کاربرد زبان نهفته است، نه در ساختار منطقی صرف." — ویتگنشتاین، تحقیقات فلسفی

فلسفه زبان و منطق

ویتگنشتاین نشان داد که زبان محدودیت‌های جهان را مشخص می‌کند و هر چیزی که نمی‌توان درباره آن به زبان درست صحبت کرد، باید کنار گذاشته شود. اصطلاحات مانند بازی‌های زبانی و خانواده مفاهیم ابزارهای کلیدی برای تحلیل زبان در فلسفه او هستند.

تأثیر و کاربردها

  • 📚 تأثیر بر فلسفه تحلیلی، فلسفه ذهن و فلسفه علم.
  • 🧠 الهام‌بخش زبان‌شناسان و محققان هوش مصنوعی برای تحلیل معنا و ساختار زبان.
  • 💬 روانشناسان و علوم شناختی از تحلیل فعالیت‌های زبانی او بهره بردند.

نکته عملی: تحلیل دقیق زبان و کاربرد آن در زندگی روزمره به تصمیم‌گیری منطقی‌تر و تفکر انتقادی کمک می‌کند.

ضعف‌ها و چالش‌های شخصیتی ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف برجسته قرن بیستم، علاوه بر نبوغ فلسفی، شخصیتی پیچیده و گاه دشوار داشت. تحلیل زندگی و رفتارهای او نشان می‌دهد که برخی ویژگی‌های شخصیتی و ضعف‌های روان‌شناختی بر تعاملات اجتماعی و حرفه‌ای او تأثیرگذار بوده‌اند.

۱. حساسیت شدید و کمال‌گرایی

ویتگنشتاین به شدت کمال‌گرا بود و همیشه از خود انتظار داشت که فلسفه را بدون نقص تحلیل کند. این کمال‌گرایی گاهی او را دچار اضطراب و بی‌قراری شدید می‌کرد. او می‌توانست بسیار خشمگین یا سرزنش‌گر شود اگر کسی اندکی اشتباه می‌کرد یا نظر او را نادیده می‌گرفت.

💡نکته: حساسیت و کمال‌گرایی باعث شد روابط اجتماعی ویتگنشتاین پرچالش باشد و گاهی تنها بماند.

۲. انزوای اجتماعی و دشواری در روابط

  • 🏠 زندگی منزوی و تمرکز شدید بر تفکر فلسفی.
  • 💬 گاه بی‌حوصله، خجالتی یا سرزنش‌گر در تعاملات اجتماعی.
  • ⚠️ روابط دشوار با همکاران و شاگردان به دلیل حساسیت و سخت‌گیری بالا.

۳. خلق و خوی متناقض و پرنوسان

ویتگنشتاین بین دوره‌های آرامش فکری و پرانرژی و دوره‌های افسردگی شدید و اضطراب نوسان داشت. او گاه تصمیم به ترک دانشگاه یا کار فلسفی می‌گرفت، زیرا احساس می‌کرد توانایی کافی ندارد یا کارش بی‌اهمیت است.

۴. سخت‌گیری و انتقاد شدید از دیگران

او اغلب با شاگردان و همکاران خود صریح و گاه خشن برخورد می‌کرد و انتقاد شدیدش می‌توانست فشار روانی ایجاد کند. این سخت‌گیری اغلب ناشی از کمال‌گرایی و حساسیت بالای او بود.

"نبوغ همیشه با چالش‌های درونی و ضعف‌های شخصیتی همراه است." — تحلیل زندگی ویتگنشتاین

۵. پیامدها و درس‌ها

💡درس عملی: زندگی ویتگنشتاین نشان می‌دهد که موفقیت فکری نیازمند تعادل بین کمال‌گرایی و سلامت روان است و ضعف‌های شخصیتی می‌توانند فرصت رشد و آگاهی باشند.

در مجموع، زندگی ویتگنشتاین نمونه‌ای است از اینکه نبوغ فلسفی و ضعف‌های شخصیتی می‌توانند همزمان وجود داشته باشند و حتی به یکدیگر مرتبط باشند: حساسیت و کمال‌گرایی باعث خلاقیت و دقت او در فلسفه شده و در عین حال بر روابط اجتماعی و آرامش روانی او تأثیر گذاشته است.

وسواس‌های شخصیتی و کمال‌گرایی افراطی ویتگنشتاین منجر به پیدایش دو نگارش متفاوت از فلسفه‌ی تحلیلی مبتنی بر آثار و نظریات‌اش شد.

دلایل اصلی دو نگارش متفاوت

۱. رشد فکری و بازنگری فلسفی

ویتگنشتاین پس از انتشار Tractatus چند سالی را صرف زندگی ساده، تدریس و فکر کردن به مسائل عملی کرد.

تجربه او نشان داد که ساختار منطقی زبان برای تحلیل زندگی واقعی کافی نیست و بسیاری از معانی زبان تنها در موقعیت‌های واقعی قابل فهم هستند.

۲. تأثیر زندگی شخصی و روانی

ویتگنشتاین فردی حساس، کمال‌گرا و درون‌گرا بود.

انزوا و تأملات عمیق باعث شد که او به نقد دیدگاه‌های اولیه خود بپردازد و محدودیت‌های آنها را درک کند.

۳. انتقاد از فلسفه تحلیلی کلاسیک

دوره دوم به نوعی واکنش به محدودیت‌های فلسفه منطقی کلاسیک است.

او دریافت که فلسفه نباید تنها در قالب قوانین منطقی و انتزاعی باقی بماند، بلکه باید به زندگی روزمره و کاربردهای واقعی زبان توجه کند.

پیامد و اهمیت دو نگارش

دو نگارش متفاوت ویتگنشتاین نشان می‌دهد که فلسفه یک فرآیند پویا و تکامل‌یافته است.

این دو دوره مکمل یکدیگرند:

دوره اول: پایه‌های منطقی و تحلیل دقیق

دوره دوم: کاربرد و معنا در زندگی روزمره

فهم این دو دیدگاه به ما کمک می‌کند که زبان و فلسفه را از دو منظر متفاوت اما مرتبط درک کنیم.

دو نگارش متفاوت ویتگنشتاین نتیجه تحولات فکری، تجربه‌های زندگی و بازنگری عمیق فلسفی اوست. از Tractatus تا تحقیقات فلسفی، او نشان داد که فلسفه می‌تواند هم علمی و منطقی باشد و هم انسانی و کاربردی.

💡 پیام کلیدی: ویتگنشتاین به ما می‌آموزد که تحلیل دقیق زبان، کلید درک بهتر جهان و حل مشکلات فلسفی است اما درک فوق مبتنی بر نظریات فلسفی ویتگنشتاین سخت و صعب بوده و با دشواری‌های خاص خود امکان‌پذیر است.

جمع‌بندی

✔️ ویتگنشتاین نشان داد که تحلیل زبان، درک جهان و حل مسائل فلسفی را ممکن می‌سازد.

✔️ دوره اول: زبان به عنوان آینه جهان.

✔️ دوره دوم: زبان در کاربرد اجتماعی و روزمره تحلیل می‌شود.

✔️ هنوز الهام‌بخش فیلسوفان، زبان‌شناسان و محققان علوم شناختی است.

چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 11:59 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

فلسفه تحلیلی شاخه‌ای از فلسفه است که بر وضوح زبان، دقت منطقی و تحلیل مفاهیم تمرکز دارد. برخلاف فلسفه قاره‌ای که بیشتر به تاریخچه و مباحث کلی می‌پردازد، فلسفه تحلیلی سعی می‌کند مسائل فلسفی را با استدلال شفاف و قابل بررسی حل کند. این رویکرد از اوایل قرن بیستم شکل گرفت و هنوز یکی از شاخه‌های فعال فلسفه در جهان غرب است.

💡نکته کلیدی: بسیاری از مسائل فلسفی ریشه در ابهام زبان دارند. فلسفه تحلیلی با تحلیل دقیق واژه‌ها و جملات، این ابهام را کاهش می‌دهد.

ویژگی‌های فلسفه تحلیلی

۱. وضوح زبانی و تحلیل مفاهیم

مشکلات فلسفی اغلب ناشی از ابهام زبان و سوءتفاهم مفاهیم هستند. تحلیل دقیق واژه‌ها و جملات باعث می‌شود مفاهیم پیچیده قابل فهم شوند. مثال: بررسی واژه «دانش» نشان می‌دهد چه چیزی واقعاً دانش است و چه چیزی صرفاً باور.

۲. استدلال منطقی و علمی

این فلسفه از ابزارهای منطق صوری، نظریه مجموعه‌ها و ریاضیات برای بررسی مسائل فلسفی استفاده می‌کند تا استدلال‌ها دقیق و قابل اعتماد باشند.

"فلسفه تحلیلی یعنی روشن کردن مفاهیم تاریک با نور منطق." — دیدگاه متفکران فلسفه تحلیلی

۳. تمرکز بر مسائل مشخص

فلسفه تحلیلی به جای سیستم‌های فلسفی گسترده، بر مسائل مشخص و قابل تحلیل تمرکز دارد؛ مانند ماهیت حقیقت، رابطه ذهن و مغز، یا استدلال‌های اخلاقی.

۴. تحلیل مفهومی

مفاهیمی مانند «علت»، «معنا»، «مسئولیت»، «عدالت» و «دانش» به صورت دقیق بررسی می‌شوند تا ساختار منطقی و کاربرد آن‌ها در زندگی واقعی روشن شود.

تاریخچه و متفکران کلیدی

فلسفه تحلیلی اوایل قرن بیستم توسط متفکرانی مانند گوتلوب فرگه، برتراند راسل و لودویگ ویتگنشتاین پایه‌گذاری شد.

  • 📌فرگه: پایه‌گذاری منطق صوری و تحلیل زبان.
  • 📌راسل: بررسی مسائل فلسفی با دقت منطقی و نقد مفاهیم.
  • 📌ویتگنشتاین: تحلیل زبان و رابطه آن با جهان، با دیدگاه‌های متفاوت در دوره‌های مختلف زندگی.

کاربرد فلسفه تحلیلی در زندگی و علم

این فلسفه نه تنها در دانشگاه، بلکه در علم، هوش مصنوعی، تحلیل داده و تفکر انتقادی روزمره کاربرد دارد:

  • 🔹 تحلیل دقیق مفاهیم و فرضیات پژوهشی در علوم.
  • 🔹 فهم ساختار زبان و معنا در هوش مصنوعی و زبان‌شناسی محاسباتی.
  • 🔹 کمک به تفکر بهتر و کاهش سوءتفاهم‌ها در تصمیم‌گیری‌های روزمره.

نکته عملی: تحلیل دقیق مفاهیم روزمره به تصمیمات منطقی‌تر و آگاهانه‌تر کمک می‌کند.

جمع‌بندی

فلسفه تحلیلی به ما می‌آموزد چگونه:

  • ✔️ به طور دقیق و منطقی فکر کنیم
  • ✔️ ابهام‌ها و سوءتفاهم‌های زبان را کاهش دهیم
  • ✔️ مسائل پیچیده را به بخش‌های قابل تحلیل تقسیم کنیم

💡 در یک جمله: فلسفه تحلیلی یعنی فلسفه‌ای که با وضوح، منطق و تحلیل دقیق، دنیای پیچیده‌ی مفاهیم را روشن می‌کند.

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 23:44 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

این نوشته تلاشی است برای خوانشی تحلیلی و گفت‌وگویی از سیرِ آگاهی توحیدی در تجربه‌ی وحی؛ از آنچه در شخصیت و آموزه‌های عیسی(ع) به‌صورت تجلیِ عاشقانه حضور یافت تا آنچه در بعثت محمد(ص) به‌صورت تحققِ اجتماعی و حقوقی جلوه‌گر شد. هدف این است که نشان دهیم چگونه دو عنصرِ «عشقِ تحول‌آفرین» و «عقلِ سامان‌دهنده» می‌توانند یکدیگر را کامل کنند و چه درس‌هایی برای معاصرِ ما دارند.

۱. مقدمه: چرا باید نبوت را به‌مثابه مسیر آگاهی خواند؟

وقتی سخن از «نبوت» به میان می‌آید، معمولاً تصاویری از مکاشفه، وحی و رهبری دینی به ذهن می‌آیند؛ اما اگر نبوت را در چشم‌انداز بزرگ‌تری بنگریم، خواهیم دید که آنچه پیامبران می‌آورند فراتر از قواعد آیینی و مجموعه‌ای از معارف است: آن‌ها نسخه‌هایی از آگاهی انسانی را ارائه می‌دهند که می‌تواند فرد و جمع را متحول سازد. در این معنا «آگاهی توحیدی» به مجموعه‌ای از معرفت‌ها و ممارست‌ها گفته می‌شود که انسان را به وحدت با حقیقتِ الهی نزدیک می‌کند — وحدتی که هم وجهِ عاشقانه دارد و هم وجهِ عقلانی.

تفاوتِ تاریخی میان جلوه‌های این آگاهی در پیامبران را می‌توان نقطه‌ای برای تحلیل دانست: برخی پیامبران، مانند عیسی(ع)، برجسته‌اند در بُعدِ «تجلیِ عشق و رنج»؛ و برخی دیگر، مانند محمد(ص)، در بازسازی و سازمان‌دهیِ آن آگاهی در بسترِ اجتماع و قانون. این دو رویه، در تعامل و تکاملِ تاریخی، تصویری جامع‌تر از مأموریت نبوت می‌سازند.

۲. مسیح (عیسی)؛ تجلیِ عاشقانه و معرفتِ درون‌محور

در متون انجیلی، چهره‌ی مسیح عمدتاً با مضامین عشقِ فداکار، بخشش بی‌قید و شرط و نزدیک شدن به درد انسانی پیوند خورده است. جمله‌ی معروف «من راه و حقیقت و زندگی‌ام» (یوحنا 14:6) نشان می‌دهد که راهِ شناختِ خدا در عیسی، راهِ تجربه و رابطه است؛ رابطه‌ای که بیش از استدلالِ عقلی، با دل و تجربه شکل می‌گیرد.

از منظر فلسفه‌ی دین و عرفان، تجربه‌ی مسیحی عمدتاً روش‌شناختی است: یعنی ابزاری برای شناختِ کمالات الهی نه از خلال برهان صرف بلکه از طریق تخلّق و پذیرشِ عشق. رنجِ مسیحی، در تعبیر عرفانی، راهی برای خلعِ نفس و بازشدنِ دل است؛ عملِ فداکاری برای دیگری مقدمه‌ای است برای دریافتِ حضورِ الهی. این آموزه، خوانشِ اخلاقیِ عمیقی دارد: انسان نه صرفاً مکلفِ پیروی از قانون، که دعوت‌شده است به تحولِ دل.

در این ساحت، تجربه و عشق عالمِ معرفت‌اند؛ دل به آینه‌ای بدل می‌شود که حضورِ خدا را بازتاب می‌دهد.

با این حال، تجربه‌ی فردی هرچقدر هم خالص و عمیق، اگر ساختارهایی برای انتقال و حفظ نداشته باشد، به دشواری تداومِ جمعی می‌یابد. تجربهٔ مسیحی در خیلی موارد تبدیل به جریان‌های صوفیانه و عارفانه شد که تأثیرات فرهنگی و معنوی عظیمی داشتند؛ اما متفاوت از کارکردی که یک نظام حقوقی-اجتماعی می‌تواند ایفاء کند.

۳. محمد(ص)؛ ترجمهٔ وحی به زبان جامعه و قانون

وقتی به بعثت پیامبر اسلام می‌نگریم، یکی از ویژگی‌های برجسته آن، نهادسازیِ آموزه‌های وحیانی است. قرآن، به‌مثابه متنِ وحی، در پی آن است که آموزه‌های توحیدی را به دستورالعمل‌هایی برای زندگیِ جمعی بدل کند: احکام اجتماعی، اصول عدالت، حقوق و تکالیفِ فردی و جمعی. این فرآیندِ «تثبیتِ آگاهی» است که تجربه‌ای معنوی را به یک میراثِ عمومی و قابل انتقال بدل می‌سازد.

در اینجا نقشِ عقل و نظمِ عقلانی برجسته می‌شود: عقل نه در مقامِ متضاد با عشق، بلکه به‌عنوان ابزارِ ترجمه و نهادینه‌سازیِ عشقِ توحیدی عمل می‌کند. محمد(ص) نشان می‌دهد چگونه می‌توان بین معنویتِ عمیق و چارچوب‌های عملیِ عدالت و اخلاق پیوند برقرار کرد؛ تا آنچه دل تجربه می‌کند در بسترِ سیاست، اقتصاد و فرهنگ نمود یابد.

(ارجاع: آیات متعددی از قرآن دربارهٔ عدالت، برابری و بندگی: به‌ویژه سوره‌های مکی و مدنی که فراخوان به سامان‌دهیِ اجتماعی را بازتاب می‌دهند.)

۴. از تجلی تا تحقق: نسبتِ عشق و عقل در سیر نبوت

حال که دو سوی مهمِ آگاهی توحیدی را بازشناختیم — «تجلیِ عاشقانه» و «تحققِ عقلانی-اجتماعی» — باید نسبت این دو را تحلیل کنیم. آیا این دو در تضادند؟ پاسخ پیچیده‌تر است: آن‌ها در یک جنبش دیالکتیکی به یکدیگر نیازمندند. عشق بدون عقل ممکن است احساساتی و مقطعی بماند؛ عقل بدون عشق می‌تواند سرد و بی‌ثمر شود. بنابراین، کار پیامبران در بهترین حالت، هم‌افزاییِ این دو است.

در آینهٔ تاریخ، جوامعی که توانستند این هم‌افزایی را حفظ کنند — یعنی هم سنت‌های معنویِ عمیق و هم نهادهای عقلانیِ عدالت‌ساز را داشته باشند — ظرفیت بیشتری برای پایداری اخلاقی و فرهنگی از خود نشان داده‌اند. به‌عبارت دیگر، فرآیند بیداری انسانی نیازمند دو مرحله است: ابتدا تجربهٔ فردی‌یی که دل را آماده می‌کند؛ سپس ساختارهایی که این تجربه را به عمل جمعی بدل سازند.

از منظر معاصر، این دوگانه‌نما نباید ما را به یک انتخاب اجباری برساند؛ بلکه ما را به طراحیِ مجددِ سازوکارها فرا می‌خواند: چگونه می‌توانیم تجربه‌های معنویِ فردی را به سیاست‌ها، آموزه‌ها و نهادهایی تبدیل کنیم که عدالت، کرامت و هم‌بستگی را تضمین کنند؟ پاسخ این پرسش در ترکیبِ هوشمندانهٔ عشق و عقل نهفته است.

۵. پیام برای عصر حاضر: خوانشی کاربردی و نقدی

در جهان امروز سه چالشِ اساسی وجود دارد که خوانشِ ما از نبوت می‌تواند در برابر آن‌ها روش‌هایی ارائه دهد:

  1. تجریدِ معنویت از سیاست: وقتی معنویت تنها به عرصهٔ خصوصی محدود می‌شود، توانمندسازیِ جمعی تضعیف می‌شود. آموزه‌های نبوی نشان می‌دهند معنویت باید در سیاست و اقتصاد نیز اثرگذار باشد.
  2. ابزارمند شدن اخلاق: زمانی که اخلاق تنها تبدیل به ابزاری برای هدف‌های قدرت یا توسعه می‌شود، از روح خود تهی می‌گردد. عشقِ مسیحی یادآور می‌شود که اخلاق باید دارای مرکزِ محبت باشد.
  3. قطعِ پیوند عقل و عاطفه: قرن‌ها تجربه نشان داده که اتکا صرف به عقلانیتِ محاسبه‌گر بدون سرمایهٔ عاطفی و معنوی، جوامع را در برابر بحران‌های انسانی آسیب‌پذیر می‌کند.

از این‌رو چند دستورِ عملیِ ساده برای خوانندهٔ معاصر می‌توان پیشنهاد کرد:

  • در عملِ فردی، تمرینِ توجه و رحمت را به عنوان شاکلهٔ اخلاقی خود تقویت کن؛
  • در سطحِ اجتماعی، از نهادها خواهان پیوندِ عاطفه با عقل باش — یعنی قوانین و سیاست‌هایی که هم عادلانه و هم رحمانه‌اند؛
  • در مواجهه با میراث دینی، خوانشی زنده و بازخوانانه را بپذیر — متن‌های مقدس منابعی زنده‌اند که قابلیتِ پاسخ‌گویی به مسائل نو را دارند.

خلاصهٔ پایانی: مسیح و محمد(ص) دو جلوه از یک فرآیندِ پیوسته‌اند: یکی بیشتر بر بیداریِ درونی و ایثارِ عاشقانه تأکید داشت و دیگری بر تحققِ آن در منظومهٔ اجتماعی و حقوقی. هر کدام بدون دیگری کامل نیست. مسیرِ نبوت، بنابراین، مسیری است برای پرورشِ انسانِ کامل؛ انسانی که دلِ عاشق و عقلِ سامان‌یافته را در خود دارد و می‌کوشد جهان را بر پایهٔ آن بسازد.

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 22:18 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

بسیاری بر این تصور هستند که با بی‌پدر معرفی کردن عیسی مسیح می‌توانند قدرت الهی را بیش از پیش اثبات نمایند. چنین دلیلی عذر بدتر از گناه است. گناه دروغی است که به خدا بسته‌اند و عذرتراشی در اثبات دروغ جهت اظهار قدرت الهی دلیل بر فقدان فهم از توحید و دین خدا است. زندیق نمی‌تواند صاحب شریعت ذکر شود همان‌طور که موحد نمی‌تواند صاحب تفکر الحادی معرفی گردد.

فهم کیفیت تولد عیسی مسیح نیازمند مقدماتی است که در دروس عالی حوزه‌ی علمیه هم تدریس نمی‌شود و با ژرف‌اندیشی شخصی و فردی حاصل می‌گردد. در نوع وجاهت شرعی امور تکوینی دو وضعیت عمومی مفروض است:

  1. وجه الهی که با سلام و تحیت‌های خداوند متعال اثبات می‌شود
  2. وجه خلقی که الزاما ظلمانی نیست. اگر حق بود حبل من الناس است و در صورتی جاودانه می‌شود که کلمه‌ی الهی تلقی گردد و متصل به حبل‌الله یا وجه الهی شود. اگر باطل بود ظلمانی است و ائمه‌ای از امامان طاغوت و داخل در درک اسفل الهی است.

بنا به روایت قرآن، عیسی مسیح در بدو تولد بر خود سلام می‌فرستد که وجه خلقی و حبل من‌الناس متصل به وجه الهی و حبل‌الله است. حبل‌الله و وجه جاویدان الهی مستند به سوره‌ی صافات در خاندان‌های ذیل خلاصه می‌گردد:

  1. نوح
  2. ابراهیم
  3. موسی و هارون
  4. آل‌یاسین

ذوالقرنین کوروش هخامنشی وارث ماترک خاندان نوح است. مهدی وارث ماترک خاندان ابراهیم است. مواریث خاندان‌های موسی و هارون نیز بنا به گزارش قرآن از طریق طالوت به داوود و سلیمان و خاندان داوود رسید. حضرت عیسی مسیح متصل به هیچ‌کدام از خاندان‌های توحیدی مورد اشاره نیست.

تنها خاندان بافیمانده آل‌یاسین است. آل‌یاسین نیز به غیر از مسیح است اما پدر یکسانی دارند. افراد متعلق به خاندان یاسین به قرار زیر هستند:

  1. الیاس
  2. یسع یا خضر
  3. ذوالکفل

پدر عیسی مسیح همان پدر الیاس و یسع و ذوالکفل پیامبر است و عیسی مسیح وارث ماترک خاندان یاسین می‌باشد. قدمت پدر حضرت الیاس و یسع و ذوالکفل و مسیح نیز افزون بر آدم است. خضر از زمان آفرینش آدم بر کره‌ی زمین وجود داشت و یک فرد مشخص است. اعجاز در تعلق به خاندانی است که غیر از فرزندان آدم و حوا بوده و در ناحیه‌ی فرهنگی تابع تعالیم زئوس مبعوث شده و ادیان ابراهیمی را تبلیغ و ترویج نمودند.

سه شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 21:16 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

باید در پژوهش بر حقیقت محض تاکید داشت و از دروغ و نظریه‌پردازی باطل پرهیز نمود. آفرینش آدم یکی از موارد دروغ‌خیز اساطیر ادیان ابراهیمی است. روایت آفرینش آدم با تصدیق پدر و مادر بر آدم و حوا در تضاد نمی‌باشد ولی همچنان اصرار بر مجسمه‌سازی خدا و ساخت صنمی به نام آدم در بهشت است که مسجود فرشتگان شد. چنین برداشت و تفسیری نادرست است.

خداوند متعال بی‌پدر و مادر را از اولیای دین و پیامبران خویش قرار نداد و حلال‌زادگی ابتدایی‌ترین شرط در تصدیق عدالت افراد حتی در کوچک‌ترین تشریفات مذهبی مانند برپایی نماز جماعت است. یکی از اشکالات و ایراداتی که علی فرزند ابوطالب بر شیخین وارد می‌داند عدم تایید توحید و ایمان به خدا در پدران ابوبکر و عمر تا آدم صفوه‌الله است و همین مورد را بر خود به‌عنوان فضیلت برمی‌شمرد. آدم و حوا از یک طینت و خاک بودند یعنی خواهر و برادر بودند و بعد با یکدیگر ازدواج کرده و تزاید نسلی اتفاق افتاد. اگر ادعا شود فردی از انبیا و اوصیا "بغیر اب" متولد شده سنت الهی زیر سوال رفته و حرام‌زادگی احدی از دوستان الهی را اثبات نموده است چنان‌که در ادعیه‌ی ماثوره‌ی تشیع دوازده‌امامی بیان شده است. در ابن ادعبه معصوم اشتباه کرده است.

حضرت آدم به خاورمیانه تعلق دارد. در ناحبه‌ای متولد شده که به زئوس و جمشید تعلق نداشته و ضمنا خرم و آباد بوده است از ابن رو تحقیق پیرامون اصالت آدم در مناطق فرهنگی متباین با زئوس و جمشید است. در خاورمیانه مناطق پر آب و حاصلخیز اندک است و حداقل من بیشتر از دو ناحیه نمی‌شناسم:

  1. آسیای کوچک یا ترکیه‌ی امروزی
  2. لبنان

لبنان نمی‌تواند موطن آدم باشد چون از نواحی فرهنگی متاثر از تعالیم زئوس است بنابراین آدم و حوا ترک و متعلق به ناحیه‌ی جغرافیایی آسیای کوچک یا ترکیه‌ی امروزی هستند. تعمیم آفرینش آدم و حوا به ازل و سرمد با بهره‌گیری از شطاحیات عرفانی دروغ محض است. من بحمدالله و المنه بنا به کمک و لطف الهی توانستم زمان دقیق رسالت و بعثت نوح نجی‌الله را پیدا کنم. از زمان آغاز رسالت نوح تا حال که سال ۲۰۲۵ میلادی است ۵۵۰۵ سال می‌گذرد، بنابراین آدم و حوا حداکثر به ۶ هزار سال پیش تعلق دارند و انسان‌هایی پیش از وی در کره‌ی خاک می‌زیسته‌اند. حقیقت ادعایی با واقعیت علمی در تضاد است در نتیجه الهیات در مورد آفرینش آدم دروغ گفته است یا حداقل برداشت نادرستی توسط برخی افراد تبلیغ و ترویج گردیده است.

جمعه نهم آبان ۱۴۰۴ ساعت 21:49 توسط سید ابوالفضل موسوی | 

وقتی آدم صفوه‌الله در آسیای کوچک رسالت و بعثت پیدا کرد ۲ رقیب اصلی و جریان مولف معرفتی را در شرق و غرب‌اش وجود داشتند و نسبت به علم‌الاسمای آدم قدمت و معارف بیشتری را به جمعیت‌های تابع خود منتقل می‌کردند. در شرق ناحیه‌ی تحت ولایت آدم کاسی‌ها یا کاسپین‌ها یا نژاد آریایی با اصالت نگهبانی و تحسین فضیلت ذاتی آتش با امشاسپندانی سپنتامینو به نام جمشید یا به اوستایی "ویما خشئِتا" است. البته در زمان حیات آدم وفات یافته و پیش از تولد آدم و حوا توسط اژی‌دهاک یا ضحاک به شهادت رسیده است. در غرب محل بعثت آدم میترائیسم حاصل از تبلیغ تعالیم زئوس و خدایان کوه المپ وجود داشت. آدم و بعدها جانشینان‌اش برای تبلیغ علم‌الاسما که بعدها نام‌اش اسلام شد از سیاست دیپلماتیک و در عین حال خشن جهت حذف رقیب استفاده کردند.

آدم از لوگوی آتش نفرت داشت بنابراین به صورت ذاتی با جمشید و پیروان‌اش سر نزاع و جنگ داشت یعنی از همان آغاز بعثت با شخص جمشید مشکل داشت چون آتش را تحسین می‌کرد. جمشید از پدران نخستین سکایی محسوب می‌شود که حداقل به ۶ هزار سال پیش تعلق دارد. آدم برابر تعالیم جمشیدنشان از سیاست نه جنگ و نه صلح بهره برده و بعدها به همین واسطه قومیت و نژادی حدود ۵ هزار سال پیش شکل می‌گیرد که سکاها یا کاسی‌ها یا کاسپین نامیده می‌شود. به نظر من سکاها یا کاسی‌ها هسته‌ی اولیه‌ی آریایی‌ها و تابعین فرهنگ جمشیدنشان از ذراری آدم صفوه‌الله هستند. در دایره لغت دینی یعنی تابعین فرهنگ جمشیدنشان از نظر آدم اهل‌کتاب بودند و به نوعی موحد و خداپرست محسوب شده و ذراری و پیروان آدم می‌توانستند با این قومیت ازدواج نمایند که ازدواج‌ها تبدیل به نژاد کاسی گردید. رسم نادرستی که از سنت دینی ذراری آدم به جمعیت تابع فرهنگ جمشیدنشان انتقال یافت خویدوده می‌باشد. آدم برای تحفیظ نسل و فرزندان از التقاط با دیگر نژادها و اثرپذیری از دیگر فرهنگ‌ها به ازدواج خواهر با برادر دستور و فرمان می‌دهد که روایت دینی ازدواج هابیل با خواهر هم‌زاد و دوقلوی قابیل و ازدواج قابیل با خواهر هم‌زاد و دوقلوی هابیل در ادیان ابراهیمی منجر به نزاع هابیل با قابیل شده است.

از سوی دیگر نزاع آدم و جانشینان‌اش منتج به این مطلب شد که بیان کنند تابعین فرهنگ جمشیدنشان یاجوج‌وماجوج و یاران شیطان رجیم هستند در نتیجه دشمن کلونی ذراری آدم در آسیای کوچک معرفی می‌شوند. آدم که از قدمت چندانی در اوراسیا برخوردار نبود به صلح با فرهنگ و میترائیسم حاصل تبلیغ تعالیم زئوس روی آورده و با پیروان زئوس برابر جمعیت‌های تابع فرهنگ جمشیدنشان متحد می‌شود. نمی‌تواند از شمال‌غرب ایران کنونی یعنی منطقه‌ی آذربایجان و قفقاز به داخل فلات مرکزی ایران نفوذی داشته باشد بنابراین طی یک حرکت بین‌نسلی ذراری آدم با طی مسافت طولانی از شمال میان‌رودان به جنوب و بعضا گذر به نواحی زاگرس‌نشین سعی در پیاده‌سازی منویات آدم یعنی محو فرهنگ جمشیدنشان داشتند. فرهنگ جمشیدنشان بعدها تبدیل به کیش بهی و امروزه تبدیل به فرهنگ و ادب فارسی و مکتب ایرانی گشته است و نسبت‌اش با اسلام تباین می‌باشد چون از روز نخست آدم ابوالبشر با آن مخالفت و دشمنی داشت. برای تقابل با جمعیت یاجوجی‌وماجوجی تابع تعالیم جمشید از جنوب فلات ایران اقدام کردند و با خشکاندن آب‌ها جمعیت مسکون نواحی جنوبی فلات مرکزی را به ظلم و عدوان و به واسطه‌ی مهاجرت‌ها و نقل و انتقال‌های تمدنی جهت سکونت در قبایل و نژادهای میان‌رودان و یا تابع میان‌رودان مانند ایلام تحت فشار قرار دادند که فشارها موثر واقع شد و تبدیل به حکومت هخامنشان گردید. امروزه روز با اتصال دریای عمان به دریای خزر یا کاسپین و خلیج‌فارس به دریاچه‌ی ارومیه امکان جبران بخشی از کاستی‌ها و آسیب‌های به وجود آمده بر محیط‌زیست فلات مرکزی ایران وجود دارد. وقتی فردوسی از هفت‌خان رستم می‌گوید تمام راه از سیستان به طبرستان پر آب و خرم و با تعداد زیادی گور است که امروزه تبدیل به بیابانی لم‌یزرع شده است.

باید راست گفت. آدم هدف و آرمان درستی در زندگی نداشت و همیشه خود و ذراری‌اش را در یک بلاتکلیفی طولانی‌مدت نگاه می‌داشت. بلاتکلیفی فوق با اجرای احکام اسلامی در جمهوری‌اسلامی نیز وجود دارد. بالاخره در قضیه نزاع با بلوک غرب یا باید پیرو راهبردهای صلح‌محور بود یا به جنگ روی آورد. صحبت از کنار گذاشتن و چشم‌پوشی از اسلحه نیست بلکه صحبت از هدف کلی و مصلحت عمومی کشور است. ایران چه در دوران باستان و چه پس از آن تا امروز با اروپا و غرب مشکل و نزاع ذاتی و ماهوی داشته و در این دشمنی حرف و صحبتی نیست. اکثر تضاد فوق فرهنگی است که برخی مواقع به جنگ نیز کشیده است. آیا نزاع فرهنگی قرار است دیالوگ‌محور و با گفت‌وگو حل شود یا منجر به جنگ‌های چند صد سال شود؟!

به نظر من بهترین راهبرد بهره‌گیری از دیپلماسی و رویارویی نرم و گفت‌وگو است که شاید در برخی مواقع هم به‌واسطه‌ی لجاجت‌ها به جنگ سخت تبدیل می‌شود.

در عصر جدید اروپا صحبتی از زئوس نیست و زئوس و خدایان کوه المپ در میان ساکنین قاره‌ی اروپا طرفدار و هواداری ندارد. در ایران مطلب گونه‌ی دیگری است. با زنده شدن فرهنگ آریایی به‌واسطه‌ی خدمات افرادی مانند فردوسی و اشاره به اساطیری مانند جمشید و رستم در شاهنامه همچنان فرهنگ اسطوره‌ای ایران باستان صیروریت دارد و زنده است اما نباید فراموش کرد همچنان زئوس در ادیان ابراهیمی یعنی یهود و نصاری و اسلام و در سیاست جهانی زنده است. چرا؟!

گفته شد آدم برای نزاع و دشمنی برابر فرهنگ جمشیدنشان به مصالحه با زئوس روی آورد. زئوس مورد تحسین ادریس پیامبر یا به قول فلاسفه هرمس یا به قول ساسانیان هرمز بود. ادریس از تعالیم زئوس پیروی کرده و مکتبی فلسفی را شکل می‌دهد که گرایشاتی سیاسی دارد. مکتب هرمسیه حاصل اقتباس‌های هرمس یا ادریس پیامبر از تعالیم زئوس است. زئوس یک جن است که چندان مورد پذیرش اسلام و مکتب ایرانی نیست. مکتب هرمسیه معمولا برای پیاده‌سازی و‌پیشبرد راهبردهای خود به ایجاد تشکیلاتی مخفی و امنیتی به دور از هرگونه نظارت قانونی روی می‌آورد. جمعیت‌های ایلومناتی و فراماسونری حاصل راهبردهای پنهان‌سازی مکتب هرمسیه است. هسته‌ی اصلی مجری و راهبر دستورات سیاسی انجمن‌های مخفی تابع مکتب هرمسیه یا همان زئوس مردم یا دیمو هستند چنان که ادریس از زئوس درباره‌ی نوع حکومت خردمندانه سوالی می‌پرسد و نهایتا زئوس به هرمس یا ادریس نوع سیاست دیمومحور یا دموکراسی را پیشنهاد می‌دهد. جمهوری‌اسلامی هم مسلما تابع همین راهبردهای پنهان‌سازی است و چاره‌ای جز این ندارد اما نباید فراموش کرد که پذیرش راهبرد فوق موجب سرگشتگی بیشتر می‌شود. نه این که دردی از مدنیت ایران و ایرانی حل نماید. زئوس به صورت مخفی و با تبلیغ ادبیات ساحرانه و طی مراحل خوف‌انگیز ماسونی و ایلومناتی همچنان زنده است و جالب این‌که سیاست‌اش را تغییر داده و در نظر دارد با جمشید پیشدادی صلح نماید.

نتیجه: انگاره‌ی نزاع امشاسپندانی جمشید و زئوس واقعیت میدانی ندارد و بیشتر حاصل بایدها و نبایدهای شرعی است که الزاما توسط مردم ایران پذیرفته نشده و عمل نمی‌شود.

مشخصات
بینش ژرف، بستری جامع، رسمی و معتبر برای تأملات ژرف و دقیق پیرامون ذهن انسان، میراث فرهنگی و تاریخ انسانی است. این پلتفرم با هدف ارائه‌ی فضایی برای تحلیل، کاوش و درک عمیق مفاهیم و اندیشه‌ها شکل گرفته و تمام تلاش خود را بر حفظ دقت، صحت و قابلیت اطمینان محتوا معطوف کرده است. بینش ژرف جایی است که اندیشه‌ها و مفاهیم گذشته و حال به یکدیگر پیوند می‌خورند، امکان بررسی تطبیقی، تحلیل فرهنگی و مطالعه‌ی تاریخ انسانی فراهم می‌شود و خوانندگان را به درک جامع و انتقادی دعوت می‌کند.
این بلاگ با رویکردی علمی و فلسفی، ارزشمندترین مباحث ذهن، فرهنگ و تاریخ را گردآوری و ارائه می‌کند و هدف آن تقویت فهم، افزایش آگاهی و ارتقای بینش مخاطبان است. محتواهای ارائه شده در این پلتفرم نه تنها به تحلیل و بررسی موضوعات می‌پردازند، بلکه با تأکید بر صحت و اعتبار علمی، بستری برای گفت‌وگو، تأمل و پژوهش فراهم می‌آورند.
در نهایت، بینش ژرف فضایی است که با پیوند میان گذشته و حال، ذهن و فرهنگ، تحلیل و بینش، تلاش می‌کند تا دریچه‌ای به سوی فهم عمیق‌تر انسان، تاریخ و تمدن گشوده و تجربه‌ای معنوی، فکری و فرهنگی برای مخاطبان خود فراهم آورد.
آرشیو وب